خیال کن مثل هر صبح، توی تخت خوابت غلت میزنی و به بدنت کش و قوس میدهی تا کرختی خواب از تنت برود اما وقتی سعی می کنی که دستهایت را بالای سرت بکشی، میبینی که بی هیچ انگشتی، خمیده و قهوهای شدهای. همین لحظه خواب از چشمانت میپرد و سریع پتو را کنار میزنی. شکمت را میبینی که چند تکه و برآمده شده؛ با پوستی چغر به رنگ طیفهای کمرنگ و پررنگ قهوهای. پاهایت مثل شاخههای درختی خشکیده هوا را بیهدف چنگ میزنند. وحشتزده تلاش میکنی تا از تخت بیرون بپری. به آینه که میرسی، خودت را... خودت را که نه، سوسکی بزرگ به اندازه یک آدم بلند قد درشت هیکل میبینی. حالا وحشتزده تر از قبل از آینه فاصله میگیری.
این همان بلایی است که سر گرگور سامسا، شخصیت اصلی مسخ میآید. یک تغییر کالبد از انسان به حشره. برای سامسایی که از کار سنگینش خسته شده بود و تنها به خاطر خانوادهاش آن را تاب میآورد، این تغییر آنقدر هم بد نیست حداقل مزیتهای بیشتری نسبت به آن شغل بازاریابی پارچه ها دارد که مدام باید سر وقت حاضر می شد تا رئیسش گلایه ای نکند اما چیزهایی این میان عوض می شوند؛ مادری که از او می ترسد و پدری که وحشیانه با او رفتار می کند. آن ها کمکم در میان صحبتهایشان اعتراف میکنند که کارکردن گرگور و تامین خرج خانواده برایشان مهمتر از خود پسرشان بوده.
مسخ نوشتهی فرانتس کافکا که اولین بار در سال 1915 منتشر گشت و توسط مترجمهای مختلف بارها وبارها به فارسی برگردانده شده. کافکا به مارکس برود از دوستانش وصیت کرده بود که تمام کتابهای او را نخوانده بسوزاند اما او از این کار سرپیچی کرد و باعث شهرت جهانی دوستش شد. فضای تاریک و خاص کتابهای او و به خصوص دیدگاهش نسبت به زندگی انسان و روابطش بعدها به فضای کافکایی شناخته شد که بسیاری از نویسندگان دیگر تحت تاثیر او از آن بهره گرفتند.
● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.
» کتابناکهای مرتبط:
گروه محکومین
گراکوس شکارچی و چند داستان دیگر
هنرمند گرسنگی
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان